(1)
دیوانه سرش را به دیوار می کوبد
ماهی به کاشی
شاعر به کلمه
من به نام تو
(2)
سرم
افتاده بر شانه ات
همچون
شاخه ای شکسته بر شانه ی باد

*رمضانعلی ابری- علی آباد کتول
(2)
گاهی که کنار من ایستاده ای
روی نوک انگشتانت می شود دنیا را دید
ردپای امیدوار کننده ی یک ببر پا به ماه
چشمهای بومیِ تو و
عطر سیگار آمیخته با بوی ادکلن
قد کشیدنت سینه ی دیوار خانه و..
حرفهای زیادی را می شود همینجا با تو زد
ربطی ندارد چقدر از هم دوریم
تو همیشه توی همین پیراهن گلدار با من خوابیده ای
نیمه شب از خوابم می پری
می زنیم به خیابان
با هم جیغ می کشیم
می خندیم
شهر از خواب می پرد
فحش می دهد
بی پدر
می خندیم...
همیشه کنارم ایستاده ای و
دستهای آویزان اتوبوس می خواهند جای خالی ات را پر کنند
هنوز
هنوز هم مرد محبوبی هستی
حتی
حتی اگر سبیل نداشته باشی!

*فاطمه صداقتی نیا- یاسوج
(3)
یک تکّه آسمان که به جز سنگ و چوب نیست
لعنت بر این همیشه که غیر از غروب نیست
یک مشت نور سرد که پاشیده آفتاب
یک دسته قارقار که در چارچوب نیست
نت های چوب در بدن ام جیغ می کشند
پُتک است می زند به هدف، دار.......کوب نیست
پوتین ِ درد روی تن ام راه می رود
خاک این چنین که من شده ام پای کوب نیست
بندر همیشه یک غزل عاشقانه است
این جا به لحن ِ نقشه ی ِ کشور، جنوب نیست...
می خواستم برای شما درد ِ دل کنم
اما ببخش، حال من انگار خوب نیست

* سعید رضا دوست- نیشابور
(4)
(1/4)
تا عقربه ی ظهور تو لنگ شده
هر جمعه برای هفته کم رنگ شده
اصلا به کنار این همه حرف و حدیث
آقا دلمان برای تو تنگ شده
(2/4)
باران زد و دریای جنونم مد شد
تقویم ورق خورد و با من بد شد
دیوار بلند فاصله شکل گرفت
وقتی پدرت بین من و تو سد شد

*عباس احمدی- ایلام
(5)
روی میزم نشسته بشقابت
توی لیوان دو قطره تنهایی
در گلویم دو جرعه دلتنگی
شام آخر شبی مقوایی
صندلی را قدم زدم بی تو
روی دریا به راه افتادم
جای سنگی که مرد در برکه
بین لبخند ماه افتادم
شیشه ام را غبار می رقصد
کوچه هایم همیشه متروکند
زخمه هایم به جغد می ماند
تارهایی به روی غم کوکند
توی چشمم همیشه جان دادم
مثل دریا که غرق امواج است
زیر اشکم زمین فرو رفته
آسمانم به چتر محتاج است
روی مبلم به خاک افتادم
ساعتم را به خوابها دادم
گریه کردم درون صندوقچه!
خنده ام را به قابها دادم
آسمان را به چاله ها بنداز
بی تو خورشید هم ترک خورده
استخوانی شکسته در قلبم
توی قلبم کسی کتک خورده
پشت خاکریزهای تنهایی
مثل سربازهای جا مانده
مثل فیلمی که آخرش بد شد
آخرین صحنه از پدر خوانده!
آخرین پرده از نمایش را
روی صحنه بدون تو رفتن
هی به یادت سلامتی گفتن
پشت صحنه تلو تلو خوردن
خاطراتی که سخت مسموم است
روی بالش کنار من خوابید
رختخوابی که خیس هذیان بود
توی تختم کسی به خود لرزید
گرم و خیسم شبیه هرمزگان
حال من را جنوب می داند
تا سپیده اگر که برگشتی
جای من را غروب می داند

*مسعود داهی- رشت
نقد و نظر شما