تبليغاتX
یکشنبه است...

;




یکشنبه است...
شماره دوم - بهمن ماه 1390


سرمقاله

چلچله ای در گلوی دانشگاه، مُرد

بعد از ظهر روز تاسوعا، خبر درگذشت دو شاعر جامعه ادبی کشور را بهم ریخت. خیلی ها باورشان نمی شد و برای تایید به همدیگر زنگ می زدند ولی خبر حقیقت داشت. غلامرضا بروسان، همسرش الهام اسلامی و دخترشان لیلا دار فانی را وداع گفته بودند. هیچ گاه لذتی که از خواندن کتاب «یک پاکت سیگار در تبعید» بردم را فراموش نخواهم کرد. هر چند کمی دیر ولی یادی میکنیم از این دو داغ تازه نشسته بر جان جامعه ادبی با زمزمه شعری از دوست مهربانم رمضانعلی ابری که در وبلاگش این شعر را به این عزیزان تقدیم نموده است.

قرار بود از قطار شعری بنویسی

قرار نبود مسافرش باشی

کاش شال گردنت را در قطاری جا می گذاشتی

یا دستکشهایت را در تاکسی های شمال

برایت در اولین فرصت  پست می کردم

رضاجان قرار نبود

خودت را

وهمسرت الهام  و دخترت لیلا را

 برای همیشه در قوچان جا بگذاری

خودت را رها کردی در باد

چون دانه گندم

چرا پیاده نشدی

حالا که گوزنی با شاخهایش از شعرهایت آمد و

قطار را نگه داشت

مرگ همچون دره ای دهان باز کرد و تو را بلعید

خبر که رسید

دهانم پر از خون شد

هیچ شعری مرگ تو را باور نخواهد کرد

رضای عزیز بلند شو

میدانم

آنقدر هنرمند هستی که نقش بازی کنی

ما دلی نازکتر از شیشه داریم

این همه خاک ریخته بر پیکرت

برای آخرین سکانس  کمی خطرناک است

و اما بعد. سيد محسن موسوي دوست شاعر نادیده ای نظری در وبلاگم گذاشته بود به این شرح که: «بیایید وزارت ارشاد را ارشاد کنیم تا شاعران و نویسندگان در کمال آرامش به کارشان بپردازند». اتفاقی برای ما در دانشگاه (در یک مقیاس کوچک) افتاد که خود گواه بر اوضاع نشر و فرهنگ بود. جالب اینکه کار به ارشاد هم نکشیده بود! 

دو سال پیش وقتی دبیر کانون ادبی دانشگاه بودم طرحی برای چاپ کتاب شعر دانشجویی به مناسبت دهمین سال تاسیس این کانون به مدیریت فرهنگی وقت ارائه کردم که با استقبال ایشان مواجه شد. با کمک دوستان کانون شروع به جمع آوری آثار شاعران و علاقمندان ادبی نمودیم. با توجه به نوع و کیفیت آثار، اشعار چهل شاعر انتخاب شد و کتاب با عنوان «چلچله ای در گلوی دانشگاه» به مدیریت ارائه شد. زیرا بنا به فضای موجود، ایشان خواستار اصلاح آثار (در واقع ممیزی) بودند. گرچه قلباً راضی نبودیم ولی برای چاپ مجبور به پذیرش شدیم. بعد از اصلاحات و یا ممیزی کتاب را ویرایش و صفحه آرایی نهایی کرده و برای هماهنگی جهت دستور چاپ به مسئولین مراجعه کردیم که مدیر فرهنگی ما را به مسئول هماهنگی کانون ها ارجاع دادند. مسئول هماهنگی کانون ها با بیان اینکه برای چاپ کتاب باید از وزارت خانه مجوز گرفته شود، لوح فشرده حاوی کتاب را از ما گرفت و گفت خودم این کارها را انجام می دهم.

بیش از شش ماهی گذشت تا دوباره مدیر فرهنگی از من سراغ کتاب را گرفت (البته دوره دبیری من هم تمام شده بود)؛ جریان را گفتم و ایشان گفتند دوباره پیگیری کن. لازم به ذکر است ... (روی ادامه مطلب کلیک کنید)

 

*علی شهریاری- زابل


>>برای دانلود نسخه ی PDF کتاب چلچله ای در گلوی دانشگاه اینجـــــا را کلیک کنید<<


نقد و نظر شما

نوشته شده توسط محمد امین قنبری (اجرا) در شنبه بیست و دوم بهمن 1390





دخالت (زندگی‌نامه‌ی خود‌نوشت)

حسب حال یا زندگی‌نامه‌ی خود‌نوشت، یا اتوبیوگرافی[1] گونه‌ای زندگی‌نامه و شاخه‌ای از آن است که دربر دارنده‌ی تاریخ زندگانی یا دوره‌ای از زندگی شخص به قلم خود اوست. زندگی‌نامه خودنوشت در شمار ادبیات اعترافی است. البته با اندکی مسامحه می‌توان خاطره‌نویسی و یادداشت‌های روزانه‌ی شخص را نیز نوعی زندگی‌نامه‌ی خود نوشت برشمرد.

     اتوبیوگرافی با زندگی‌نامه، یا شرح حال و ترجمه احوال، خاطرات و یادداشت‌های روزانه، نامه‌ها و وقایع­نامه‌ها پیوستگی نزدیکی دارد. خود‌ زندگی‌نامه اغلب از حوادث مهم و قابل توجه زندگی گذشته­ي نویسنده صحبت می‌کند و معمولا دوره‌ای طولانی از زندگی او را دربر می‌گیرد.   

                                                                  

      اتوبیوگرافی‌ها بسته به نویسنده­ي آنها تفاوت‌هایی با هم دارند. مثلا ممکن است نویسنده‌ای بیشتر به ذکر وقایع و مشاهدات خود بپردازد و یا به شرح احوال و تجارب و عوالمِ خویش و نیز بسته به این­که وی از چه طبقه‌ای است نظرگاه و علاقه‌اش چیست، کیفیت و اهمیت این یادداشت‌ها متفاوت می‌شود. گاه خاطره­نویس در نمایش حوادث حیات و حتی افکار و احوال درونی خویش صداقتی به خرج می‌دهد و به عبارتی دیگر ... (روی ادامه مطلب کلیک کنید)

 

*محمد کاظم طلایی- مشهد



[1]- Auto Biography

نقد و نظر شما



نوشته شده توسط محمد امین قنبری (اجرا) در شنبه بیست و دوم بهمن 1390





مسیر (تنکا: نکاتی در مورد فرم تکنیک و موضوع در تنکای انگلیسی)

بخش نخست: معرفی

امروزه در فرم تکنیک و موضوعِ تنکای[1] مدرن انگلیسی، تنوع و ابداعات گسترده ای دیده می شود تا آنجا که بعید به نظر می رسد این گونه ی شعر کوتاه، دیگر به عرف و قوانین سختگیرانه ی اولیه بازگردد!

در مراحل آغازین انطباق همانطور که انتظار می رفت، تنکا سرایانِ انگلیسی زبان، به تقلید از الگوهای ژاپنی می پرداختند و به شدت از ساختار 57577 سیلابی و الگوی پنج سطریِ « کوتاه-بلند-کوتاه-بلند-بلند» پیروی می کردند. این موضوع موجب پیدایش اشعاری شد که در قیاس با تنکای ژاپنی بسیار طولانی تر بودند و یا برای ثابت نگه داشتن تعداد هجاها، بخشهایی از هر سطر حذف شده بودند! به مرور زمان بیشتر سرایندگان تنکا ساختار 57577 را کنار گذاشته و به کاوش رویکردی انعطاف پذیرتر برای شعر آزاد پرداخته و موضوعاتی چون: استفاده یا عدم استفاده از قافیه، بکار بردن عنوان برای شعر و پیروی یا کنار گذاشتنِ ترتیبِ طولی سطرها را مورد بحث قرار دادند. آثار بسیاری از مترجمان پیشرو مورد مطالعه قرار گرفت؛ بیشتر آنها از جمله ماکوتو یوئه دا، استفن د. کارتر، سنفورد گلدشتین و لورل رَسپلیکا راد ترجمه های خود را در پنج سطر ارائه کرده بودند. البته رویکردهای دیگری نیز وجود داشت؛ برای مثال اچ. اچ. هُندا طرفدار استفاده از قالب رباعی برای تنکا بود و کِنِث رِکسرُث به ندرت از ساختار چهار سطری برای ارائه ی تنکاهای ژاپنی خود استفاده می کرد و هیرُآکی ساتو به حمایت و استفاده از شکل تک-سطری برای ترجمه هایش ادامه داد.

زمانیکه شاعران هنوز مشغول تجربه ی این گونه ی شعری بودند، تنکای معاصر انگلیسی به عنوان شعر آزادِ کوتاه و بدون عنوانی توصیف می شد که دارای 12 تا 31 هجا بوده، در 5 سطر سروده می شده و از لحاظ زیبایی شناسی یک واحد کامل و یک شعرِ تمام به حساب می آمده است. بجز آنهایی که به سبک مینیمالیستی سروده می شود؛ یک تنکا هنگامی که با صدای بلند خوانده شود به اندازه ی 2 بار تنفس طول می کشد. در طول سی سال گذشته، تنکا به صورت یک فرم قوی و کوتاه و به شدت گوناگون در جزئیات، به عنوان یک گونه ی مجزا و قابل شناسایی شعری پدیدار شده است.

دیگر ویژگی های ساختاری و بسیاری از تکنیک ها و موضوعات تنکای انگلیسی در مثالهای زیر ... 

(روی ادامه مطلب کلیک کنید)

 

*مترجم: لیلا آزاده - شیراز



[1]- Tanka


نقد و نظر شما



نوشته شده توسط محمد امین قنبری (اجرا) در شنبه بیست و دوم بهمن 1390





پیامبر واژه ها (اشعار)

(1)

دیوانه سرش را به دیوار می کوبد

ماهی به کاشی

شاعر به کلمه

من به نام تو

 

(2)

سرم

افتاده بر شانه ات

همچون

شاخه ای شکسته بر شانه ی باد

*رمضانعلی ابری- علی آباد کتول

 

(2)

گاهی که کنار من ایستاده ای

روی نوک انگشتانت می شود دنیا را دید

ردپای امیدوار کننده ی یک ببر  پا به ماه

چشمهای بومیِ تو و

عطر  سیگار آمیخته با بوی ادکلن

قد کشیدنت سینه ی دیوار خانه و..

حرفهای زیادی را می شود همینجا با تو زد

ربطی ندارد چقدر از هم دوریم

تو همیشه توی همین پیراهن گلدار با من خوابیده ای

نیمه شب از خوابم می پری

می زنیم به خیابان

با هم جیغ می کشیم

می خندیم

شهر از خواب می پرد

فحش می دهد

بی پدر

می خندیم...

همیشه کنارم ایستاده ای و

دستهای آویزان اتوبوس می خواهند جای خالی ات را پر کنند

هنوز

هنوز هم مرد محبوبی هستی

حتی 

حتی اگر سبیل نداشته باشی!

 

*فاطمه صداقتی نیا- یاسوج

 

(3)

یک تکّه آسمان که به جز سنگ و چوب نیست

لعنت بر این همیشه که غیر از غروب نیست

یک مشت نور سرد که پاشیده آفتاب

یک دسته قارقار که در چارچوب نیست

نت های چوب در بدن ام جیغ می کشند

پُتک است می زند به هدف، دار.......کوب نیست

پوتین ِ درد روی تن ام راه می رود

خاک این چنین که من شده ام پای کوب نیست

بندر همیشه یک غزل عاشقانه است

این جا به لحن ِ نقشه ی ِ کشور، جنوب نیست...

 

می خواستم برای شما درد ِ دل کنم

اما ببخش، حال من انگار خوب نیست

* سعید رضا دوست- نیشابور

 

(4)

(1/4)

 تا عقربه ی ظهور تو لنگ شده

هر جمعه برای هفته کم رنگ شده

اصلا به کنار این همه حرف و حدیث

آقا دلمان برای تو تنگ شده

 

(2/4)

باران زد و دریای جنونم مد شد

تقویم ورق خورد و با من بد شد

دیوار بلند فاصله شکل گرفت

وقتی  پدرت بین من و تو سد شد

*عباس احمدی- ایلام


(5)

روی میزم نشسته بشقابت

توی لیوان دو قطره تنهایی

در گلویم دو جرعه دلتنگی

شام آخر شبی مقوایی

 

صندلی را قدم زدم بی تو

روی دریا به راه افتادم

جای سنگی که مرد در برکه

بین لبخند ماه افتادم

 

شیشه ام را غبار می رقصد

کوچه هایم همیشه متروکند

زخمه هایم به جغد می ماند

تارهایی به روی غم کوکند

 

توی چشمم همیشه جان دادم

مثل دریا که غرق امواج است

زیر اشکم زمین فرو رفته

آسمانم به چتر محتاج است

 

روی مبلم به خاک افتادم

ساعتم را به خوابها دادم

گریه کردم درون صندوقچه!

خنده ام را به قابها دادم

 

آسمان را به چاله ها بنداز

بی تو خورشید هم ترک خورده

استخوانی شکسته در قلبم

توی قلبم کسی کتک خورده

 

پشت خاکریزهای تنهایی

مثل سربازهای جا مانده

مثل فیلمی که آخرش بد شد

آخرین صحنه از پدر خوانده!

 

آخرین پرده از نمایش را

روی صحنه بدون تو رفتن

هی به یادت سلامتی گفتن

پشت صحنه تلو تلو خوردن

 

خاطراتی که سخت مسموم است

روی بالش کنار من خوابید

رختخوابی که خیس هذیان بود

توی تختم کسی به خود لرزید

 

گرم و خیسم شبیه هرمزگان

حال من را جنوب می داند

تا سپیده اگر که برگشتی

جای من را غروب می داند

 

*مسعود داهی- رشت


نقد و نظر شما



نوشته شده توسط محمد امین قنبری (اجرا) در شنبه بیست و دوم بهمن 1390





ردپای قلم (داستان)

شهر در خورجینی سپید

 

سلااااام... آبجی گلم... رسیدن به خیر... چه خبر از ولایت دَرسا... زندگی خوابگاهی و این حرفااا... سلامو هرچی فحش تا حالا یاد گرفتی... چه عجب تشریف فرما شدین؟؟ میذاشتین فردا صُب می اومدینَم اتفاقی نمی افتاداا... همین جور که نفس نفس میزنه هر سه تا ساکو برمی داره و یه کم ازم فاصله میگیره و میگه: اگه منظورت ماییم که والله فحش بلد نیستیم شما که در جریانی!! در مورد صُبم اتفاقا بهش فکر کردم ولی دلم سوخت گفتم تا اونموقع به جای آدم، تبدیل به آدم برفی میشی اینه که خدمت رسیدیم... و با صدای بلند می خنده با حالتی عصبی و در حالی که از سرما صدای به هم خوردن دندونامو می شنوم میگم: جدی اگه زیر برف ایستادن یکی از شروط آدمیته چرا امتحان نمی کنی شاااید تاثیر داشته باشه و بعد این همه سال از مجردی دَرِت بیاره قیافش یه کم جدی شد و ساکارو انداخت روزمینو روشون نشست:

 

آبجی، جون ِمن بی خیااال... یه عالمه حرف دارم که به هیچکی نمی تونستم بگم...... کلی لحظه شماری کردم تا برگردی... اوه... اوه... از استقباااااال گرم و صمیما نتون معلومه... به جای این حرفاااااااا یه آژانس بگیر مردیم از سرما. یه دفه مثل اینکه برق گرفته باشدش از جاش پرید و با خنده گفت: چی؟؟! مرگِ من یه بارِ دیگه بگو...

 

با درموندگی و بیچارگی میگم: امید به خدا من حوصله ی شوخی ندارم. 6 ساعت کامل تو قطار سر پا بودم یه ذره جا نبود بشینم یه ساعتم اینجا معلوم نیست واسه کدوم مسخره بازی جناب عالی علاف شدم هم سردمه هم خستم هم گشنمه هم سرم درد می کنه.... اوووووووووووووه چه خبره حاااااالا... چه ذکر مصیبتی می کنه...    دیگه واقعا احساس می کنم نمی تونم به ایستادن ادامه بدم چمپاته می زنم رو برفا و پاهامو دراز می کنم اِاِاِاِاِ....... چی کار می کنی... چرا نشستی پاشوووووو... همین جوریشم به زور داریم اتاقا رو گرم می کنیم... 

(روی ادامه مطلب کلیک کنید)

*الهام نادری- سوادکوه


نقد و نظر شما



نوشته شده توسط محمد امین قنبری (اجرا) در شنبه بیست و دوم بهمن 1390





دانلود نسخه ی PDF (شماره دوم-بهمن 90) + دانلود کتاب "چلچله ای در گلوی دانشگاه)


>>برای دانلود نسخه ی PDF نشریه شماره ۲ شقایق اینجــــــا را کلیک کنید<< 



>>برای دانلود نسخه ی PDF کتاب چلچله ای در گلوی دانشگاه اینجـــــا را کلیک کنید<< 





نوشته شده توسط محمد امین قنبری (اجرا) در شنبه بیست و دوم بهمن 1390

.:: ::.





دانلود نسخه ی PDF (شماره اول-شهریور 90)

>>برای دانلود نسخه ی PDF نشریه شماره ۱ شقایق اینـــــــــجا را کلیک کنید<<







نوشته شده توسط محمد امین قنبری (اجرا) در دوشنبه هفتم شهریور 1390

.:: ::.





Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by yekshanbeye-aziz
This Themplate By Theme-Designer.Com

دربــــــــــــــاره --------------------

نشریه ی مجازی ادبی شقایق

-----تیترهای نشریه شماره دوم-----

هیئت تحریریه --------------------

منوی اصــــلی --------------------